فرشته اي ابله در برف
فرشته اي ابله در برف
خدايا... اين جا ابليسي نيست
دراين زمهرير بهانه اي نمي يابم براي خشم گرفتن بر اين آهوان شرمناك
لكه اي نمي بينم بر دامن اين گل ها
پاك تراز من همه چيز و شرمناك تر از من همه چيز
اين جا پاكي ست تنها چيزي كه من بايد سرزنش كنم
بيا و بنگرمرغانه سپيدآفتاب را كه سپيدتراز بلوربهشتي است
چه كنم اين جا من؛ گناهي نيست تا ازآن درگذرم
چه گويم اين درختان راكه بي هيچ اشتباهي زيبايي ترا مي نگرند
جز روشناييِ چيز ديگر نيست، كه من سرزنش كنم
پيش از آن كه من درَسَم، سنگهاي اين جا به نماز ايستاده بودند
پيش از آن كه از قيامت گويم، گنجشكي مي گفت:
بيا وترنم ملكوت را در حنجر ه ام بشنو
پيش از آن به تو گويم، مرا بياموزكه چه سان گل ها را پند دهم
گلها مرا آموختند كه چه سان آنان را پند دهم
اين جا كسي ابليس را نمي شناسد خدايا، چه را ديگر سنگسار كنيم
ديگرمن چيزي ندارم براين پاكي بگذارم
...
چاپ شده در فصلنامه گوهران ُشماره هفتم و هشتمُ بهار و ۹

