تبليغاتX
بانیژ

که من با ترانه می میرم به شلیک کشتنم چرا؟

+ نوشته شده در جمعه 21 دی1386ساعت 7:1 بعد از ظهر توسط عباس محمودی |

خسته شدن .....از جهان دوباره ها

خسته شدن .....از جهان دوباره ها

 

 

 

 

 

 

 

  

خسته ام ...بسان مردي كه هر روز تا غروب، در همان مكان درپي همان گل باشد. همچون شكارچي تيرهاي خود را بنگرد كه باز همان شكار را، در همان زمان و همان مكان مي زند. بسان همان پرنده اي بر سرِهمان شكار در ستايش همان مردن در پرواز است، مي بينم همان دست، در همان خيابان با همان شمشير همان كبوتر را مي خواند.

همان صدا با همان تفنگ، در بازار ،به سوي همان مولانا شليك مي كند. اميري كه خود را زِ پادشاهان جدا كرده با بوي باروت همان توپخانه شكسته، به همان سراي خالي از حَشَم آمده چنانچون كودكي كه خنده، او را بركنار حوض عطاران بكشد، يا چونان دختري كه قابله ها، قهقهه اش را سقط كنند، در نزديك اشك همان زاهد، همان اشراق ديرينه خود را باز مي يابم. من از چارواداران [1]بيزارم كه همان مركب را در همان شهر مي دزدند و در همان راه، بر روي همان ورق، باز شكست كهنه ي مرا مي نويسند.

بسان كودكي در همان سايه، دست به سوي رويايِ پرواز همان كبوتر دراز مي كند.

باهمان چشم، همان كوري را مي بينم.

 

 اينك «مي» كه همان « مي» نيست، باز مرا به همان ميخانه فرا مي برد.

مستي كه همان مستي نيست. باز به همان هوشيار مي سپارد.

راهی که همان راه نیست باز مرا را به همان بیراه می برد

 

 

 



۱-كسي كه حيوانات بار كش را مي راند يا با آن ها باربري مي كند.

۲- این ترجمه دریکی از شماره های فصلنامه ی گوهران به چاپ رسیده

+ نوشته شده در جمعه 21 دی1386ساعت 6:37 بعد از ظهر توسط عباس محمودی |